ميرزا قهرمان امين لشكر
36
روزنامه خاطرات امين لشكر ( فارسى )
شب پاكتى از طهران از بكمزافندى رسيد كه از بابت حساب و طلب و غيره نوشته بود و اوقات مرا تلخ كرد . درد دل هم علاوه بر كسالتهاى ديگر بود . محمد خان و سيد احمد شوشترى و آقا على و اصغر خان رفتند و آقا على هم حالش خوب نبود . روز چهارشنبه 2 شهر شعبان المعظم اودئيل امروز صبح زود از خواب برخاسته بيرون رفتم ، آمدم سر و روئى شسته وضو گرفتم ، مشغول نماز و دعوات و تلاوت قرآن شدم تا قدرى از آفتاب گذشت . حاجى آقا آمد كاغذى آورد جواب نوشتم دادم . سيد احمد شوشترى آمد و ميرزا عبد الكريم فضول كه آدم نواب عميد الدوله است آمده اينجا نشسته است ، در حالتى كه من لباس نپوشيدهام و حالت ملاقات كسى را هم ندارم . ميرزا تقى خان كه سابقا سررشتهدار كارخانهء حضرت مستطاب ارفع و الا روحى فداه بود اينجا آمد و به من اصرار « 1 » داشت كه به جناب اجل آقاى امير نظام دام اقباله توسط كنم در باب ادعائى كه حاجى عليرضاى تاجر از او دارد ، به مرافعه رجوع نمايند . بعد از آنكه آنها رفتند آدم جناب مستطاب امير نظام آمد كه من هم بروم به حكمآباد . من حالت نداشتم . پيغام دادم كه قونسول فرانسه اينجا آمد و علاوه حالت نقاهت هم دارم و نمىتوانم بيايم . پس از آن رفتم حمام مرحوم سردار كل . آنجا رنگ و حنا استعمال شد و از حمام بيرون آمدم رفتم منزل آقا ميرزا عظيم مستوفى . آنجا شربت به ليمو آوردند صرف شد و . . . « 2 » را هم گفتم آوردند خوردم . طفلى از آقا ميرزا عظيم در سن سه سالگى بود آمد قدرى با او حرف زدم . بعد از ناهار و غيره آمدم منزل . نيم ساعتى خوابيدم . طرف عصر قونسول فرانسه منزل من آمد يك ساعتى آنجا بود . بعد از صرف شربت و چاى و غيره رفت ، و من نماز ظهر و عصر را بهجا آورده تنها نشسته بودم . عيدى خان سرهنگ آمد قدرى با او حرف زدم تا وقت مغرب شد ، نماز مغرب و عشاء را بهجا آورده ، على مدد اطاق كرسى را حاضر كرده بود ، آمدم پشت كرسى . آقا على ، حاجى حميد بيك هم آنجا بودند قدرى با آنها حرف زديم ، و سيد احمد شوشترى هم در منزل آقا ميرزا عظيم با من بود . از قرارى كه عيدى خان سرهنگ گفت رياست توپخانه را هم به اقبال السلطنه مرحمت فرمودهاند ، گويا تلگراف
--> ( 1 ) - اصل : اسرار . ( 2 ) - يكى در كلمه به خط امين لشكر خوانا نبود .